گنج

شمارهٔ ۱۷۲

آنکه بهر دیگران در زلف چین می‌افگندچون رسد نزدیک من چین در جبین می‌افگند
دیده‌ام جایی پری‌رویی که پیش تخت اوگر سلیمان می‌رسد حالی نگین می‌افگند
گر سوار این است و جولان این به اندک ترکتازخسروان را بی‌خود از بالای زین می‌افگند
هرکجا یک دل به تیر غمزه می‌سازد نشانصد کماندارش پیاپی در کمین می‌افگند
دام صد مرغ دلست آن دم که زرین بهله رامی‌کشد در دست و چین در آستین می‌افگند
می‌کشد سر بر فلک چون سرو ز استغنای عشقهرکجا تخم محبت بر زمین می‌افگند
در چمن چون می‌فشاند آستین را در سماعلرزه بر اندام سرو و یاسمین می‌افگند
صاحب دولت نمی‌داند که دهقان وقت کاردامن دولت به دست خوشه‌چین می‌افگند
دور از آن دندان و لب از می فغانی توبه کردآرزو چندی به شیر و انگبین می‌افگند