گنج

شمارهٔ ۱۷۱

فراوشم شود چندان کز او بیداد می‌آیدولی فریاد از آن ساعت که یک‌یک یاد می‌آید
ملامت بین که هر سنگی که جست از تیشهٔ فرهادهوا می‌گیرد و هم بر سر فرهاد می‌آید
نه تنها آشنا، بیگانه را هم می‌خراشد دلسخن کز جان پردرد و دل ناشاد می‌آید
به دام انتظار او من آن مرغ گرفتارمکه جانم می‌رود تا بر سرم صیاد می‌آید
به کوی دُردنوشان می‌فشانم قطرهٔ اشکیکه از این خاک بوی مردم آزاد می‌آید
چه می‌پرسی فغانی داستان دل‌خراش منکه گر بر کوه می‌خوانند در فریاد می‌آید