شمارهٔ ۱۶۸
چو باشم سر به زانو مانده شب در فکر یار خودرود چشمم به خواب و ماه بینم در کنار خود
به بزم شمع خودخواهم که سوزم همچو پروانهکه غیرت میبرم از سایهٔ شخص نزار خود
به راه انتظارش تا به کی از اشک نومیدیبه خون غلتیده بینم دیدهٔ شبزندهدار خود
ز آه سینهسوزم چون چراغ لاله درگیردخس و خاری که شب در دشت غم سازم حصار خود
فغانی چون به خاطر بگذراند روز وصل اونهد صد داغ حسرت بر دل امیدوار خود