شمارهٔ ۱۶۲
آن پریچهره که دیوانه اش اهل نظرندعاشقانش همه دیوانه تر از یکدگرند
آه ازین عشوه نمایان که بهر چشم زدندر نظر چشمه ی نوشند و بدل نیشترند
روی او پرو شمعیست که افروخت جهاندیگران نور چراغند که بر یکدگرند
نکشم آه و کشم بر رخ دل پرده ی صبرآه ازین قوم که بر داغ نهان پرده درند
ماه رخسار تو دارد اثر مهر تمامخوبرویان دگر چون مه نو بی اثرند
از غلوی می عشق تو خبردار یکیستباقی آنند کزین رطل گران بیخبرند
گر هزارند حریفان تو در چند هزاربدو جام از می عشق تو یکی جان نبرند
بس کن این گریه ی شبگیر فغانی که چو صبحمردم از اشک جگرگون تو خونین جگرند