شمارهٔ ۱۵۸
مرغ دلم به حلقهٔ مویی نهاده رخدر باغ وصل بر گل رویی نهاده رخ
مست وصال چون نشود آنکه هر نفسبیخود بجیب غالیه بویی نهاده رخ
افگنده ام عنان دل از دست هر طرفدر خون من دواسبه عدویی نهاده رخ
در گلشن خیال من از تند باد غمهر برگ لاله بر لب جویی نهاده رخ
از دیده ام بجستن آن دانه ی گهرهر قطره ی سرشک بسویی نهاده رخ
در بزم عشق هر نفس از گرمی فراقلب تشنه یی به پای سبویی نهاده رخ
هر صبح تا بشام فغانی بحاجتیگریان به قبلهٔ سر کویی نهاده رخ