شمارهٔ ۱۵
شد باز دیده بر رخ نیکوی او مراگلها شکفت در چمن کوی او مرا
ای باغبان برو که خدا داد در ازلسرو سهی تو را، قد دلجوی او مرا
شادم که هر دم از دم دیگر فزونترستدیوانگی ز سلسلهٔ موی او مرا
رخصت نمیدهد بتماشای ماه نومیل نظارهٔ خم ابروی او مرا
من هم یکی ز گوشهنشینانم ای رفیقسرگشته کرده نرگس جادوی او مرا
از منت صبا چو فغانی در این چمنآزاد ساخت نکهت گیسوی او مرا