شمارهٔ ۱۳۹
اگرچه زشت نماید بدوستان ستم دوستجفا کشیم و برویش نیاوریم که نیکوست
بمکتب ستم او دلم ز وسوسه ی عقلچو طفل عربده جو پهلوی خلیفه ی بدخوست
دل ضعیف چه زحمت برد بنزد طبیبانچو هم ملاحظه ی صبر او معالجه ی اوست
ز سحر نافه ی زلف تو آتشیست درین دلکه گر بشیر در اویزد از جنون بدرد پوست
ترنج غبغش آخر به دست بخت من افتدبکوشم و بکفش اورم که سیب سخنگوست
ز گریه نرگس من شد سپید و یاسمنم زرددلم هنوز هواخواه نوخطان پریروست
سفال صبر شو ایدل که آن نهال ملاحتبه آب دیده در آید اگر چه آن طرف جوست
هزار سلسله ی بافته بمذهب عشاقنه همچو طاقیه ی پرده و کلاله ی خوشبوست
گلی که تربیت از بلبلی نیافت فغانیاگر ز چشمه ی خورشید آب خورده که خودروست