شمارهٔ ۱۲۵
عاشقان را دم گرم و نفس سرد بس استگرمی و گل نبود اشک و رخ زرد بس است
آسمان گو به رهم شعلهٔ خورشید مدارکه مرا همرهی آن مه شبگرد بس است
مطلب جام جم و آینهٔ اسکندرگر ز مردان رهی یک نظر مرد بس است
نیمجانی به در آوردهام از دیر مغاناینقدر زین سفر دور رهآورد بس است
مرشد راه فنا تجربهٔ زندهدلانستخضر این راه دل حادثهپرورد بس است
شهره گشتیم به تردامنی و تیرهدلیچند ریزید بر آیینهٔ ما گرد؟ بس است
از پریشانی شمعست گرانجانی جمعلب فرو بند فغانی نفس سرد بس است