شمارهٔ ۱۰۱
دور از تو عمر من همه با درد و غم گذشتعمر کسی چنین به غم و درد کم گذشت
گفتم که روز عید خورم با تو جرعهایاین خود نصیب من نشد و عید هم گذشت
هر گام بهر گمشدهای رهبری نشاندبر هر گل زمین که به ناز آن صنم گذشت
گفتی که رو اگر بنمایم عدم شویبنما که کار من ز وجود و عدم گذشت
پهلو ز روی مرتبه بر آفتاب زدچون سایه رهروی که ز خود یک قدم گذشت
ساقی بیا کز آینهٔ دل خبر نداشتعمری که در مشاهدهٔ جام جم گذشت
از چشم شب نخفته فغانی ستاره ریختکان آفتاب از نظرش صبحدم گذشت