شمارهٔ ۳ - در منقبت امام همام علی بن موسی الرضا علیه السلام
بود پیوسته نیت در ریاض روضه رضوان راکه بوسد آستان روضه ی شاه خراسان را
مه ایوان یثرب افتاب مشرق و مغربکه سقف مشهدش همسایه آمد عرش رحمان را
سجود آستانش دولت دنیا و دین بخشدهمین دولت بسست از دین و دنیا اهل ایمان را
نظر در صورت قندیل محراب مزارش کناگر از چشمه ی خورشید جویی آب حیوان را
غبار آستانش دیده ها را می کند روشنصفای مرقدش بخشد صفا آیینه ی جان را
ملایک رو نهند از حلقه ی اهل صفا اینجاکه در این کعبه دریابند اجر عید قربان را
نموداری نمود از لاجوردی گنبد سلطانقلم روزی که طرح انداخت این فیروزه ایوان را
کسی کز روی عزت آستان بوسند شاهانشبسر آید درین کعبه که بوسد پای دربان را
سلاطین چشم آن دارند از بهر سرافرازیکه گاهی خاکروب این زمین سازند مژگان را
وصال کعبه خواهی سوی ایوان رضا رونهچه حاجت از تف دل تافتن ریگ بیابان را
خدا با دوستان چندین کرم دارد که کرد آسانبه راه این حرم دشواری خار مغیلان را
بهر مژگان زدن چون دولت حجی برد سالکسزد کز دیده ها سازد قدم این راه آسان را
ز طوف این حرم گردی چو در پیراهنی گیردبگو بر روضه ی فردوس افشان طرف دامان را
برای نکهت شاخ گل باغ رضا رضواندمی صدره بطرف روضه بگشاید گریبان را
چنان کز آسمان قرآن فرود آورد در کعبهبرد روح الامین زین در ثواب ختم قرآن را
دلی کز پرتو شمع شبستانش شود روشنبه خلوتخانه ی گردون رساند نور عرفان را
تعالی الله زهی مهمانسرا کز غایت رحمتنعیم هشت جنت پیش راه آرند مهمان را
اگر جمعیت دل بایدت زین درمشو غایبکه اینجا جمع می سازند دلهای پریشان را
درین خلوتسرا هر کو برافروزد چراغ دلببیند آشکارا روی چندین راز پنهان را
هوا و آب این ارض مقدس جذبه یی داردکه گرد غفلت از دل می برد گبر و مسلمان را
چو شمع وصل روشن کردی اینجا سوختن اولیچرا باید کشیدن دور ازین در داغ هجران را
ستم آن بود کز انگور مأمون بر امام آمدنه آن تلخی که بود از میوه ی دل پیر کنعان را
چه انگوری که در بزم سقیهم ربهم سازدبه زهر آلوده عیش کام سرمستان حیران را
فروغ شمع دولتخانه ی موسی بود کاظمگلی کانشب چراغ راه شد موسی عمران را
از آن روزی که این انگور زهرآلود پیدا شددگر تلخی نرفت از آب و خاک این باغ ویران را
طلوع کوکب اثنا عشر همراه یوسف شدصفای مطلع خورشید داد ایوان زندان را
نبردی اهرمن انگشترینش بیخبر از کفاگر نام علی نقش نگین بودی سلیمان را
اگر نوح از برای حفظ کشتی نام او بردیبیک نادعلی گفتن نشاندی شور طوفان را
گلستانیست پر برگ و نوا خاک در سلطانکه آبش رنگ و خاکش بو دهد نسرین و ریحان را
در آن روزی که هر مرغی بگلزاری مقرر شدفغانی بلبل دستانسرا شد این گلستان را
خدایا تا بود در دفتر آل عبا ثابتبروی صفحه ی هستی نشان و نام، سلطان را
سرم در سجده ی درگاهش آن مقدار مهلت دهکه از لوح جبین معدوم سازم خط عصیان را