گنج

شمارهٔ ۴ - در منقبت امیرالمومنین و امام المتقین اسدالله الغالب علی بن ابیطالب علیه السلام

وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه: ب۴۹ بیت
منم پیوسته در بزم سقیهم ربهم شاربز جام ساقی کوثر علی بن ابی طالب
به دوران گر نصیب خضر گشتی جرعه یی زان میبه آب چشمه ی حیوان نگشتی تا ابد راغب
گدایان قلندر شیوه ی ملک ولایت رابود نزل بقا از خوان شاه اولیا راتب
در آن مجلس که می نوشند مستان ره عشقشخضر آنجا بود ساقی و افلاطون بود مطرب
به تخت اصطفا شاهی چو شاه اولیا بایدکه سلطان رسالت را بود در ملک دین نایب
در ایوان حریم حرمتش روح الامین محرمبگرد بارگاه عزتش فهم و خرد حاجب
ز یمن دست گوهر بخش و زور بازوی همتدر فردوس را فاتح لوای فتح را ناصب
کشد گوی فصاحت در خم چوگان اندیشهبراق برق رفتار خیالش چون شود لاعب
بهر صورت که خورشید جمالش جلوه گر آمدچراغ چشم حاضر گشت و نور دیده ی غایب
سحاب قهر او هرگه که باران بلا باردخراب آباد عالم را بود سیل فنا خارب
دو بخش از بحر فضل آمد زبان خامه اش گویاعلوم اولین و آخرین را هر یکی سایب
ز لوح آفرینش در معلمخانه ی وحدتبه یک تعلیم او شد آتش از روح الامین هارب
شود روشن ز نور شمع ایمان قبله ی ترسااگر نامش برآید در عبادتخانه ی راهب
ز مرآت جهان جز واحد مطلق ندید الحقچو بر ذات وحیدش نشأة توحید شد غالب
نبی آنروز عرض گوهر او کرد از رفعتکه هر دو گوشوار عرش را جا داد بر منکب
چو زخم تیغ خورشید ولایت کارگر آمدز مشرق رفت موج بحر خون تا دامن مغرب
ز برق ذوالفقار عالم افروزش هویدا شدفروغ آتش لامع طلوع کوکب ثاقب
حساب ضرب و قسمت بین که از تیغ دو سر صدرهبضربی چاربخش راست کردی مرکب و راکب
ثواب کشتن عنتر نیاید راست در دفترفرشته گر شود تا حشر با اهل قلم کاتب
عدو گر فی المثل پولاد باشد در صف هیجاچو موم از آتش برق حسام او شود ذایب
چنان کز فیض دستش بارها خاک سیه زر شدبه دریا گوهر جان یافت از امرش گل لازب
ز تاب قهر چون روی عرقناکش برافروزدشود روشن میان آب ساکت آتش لاهب
ز نعل دلدل صحرا نوردش تا دم محشرصفای مطلع خورشید دارد مکه و یثرب
چه باشد خارجی دور از حریم کعبه ی وصلش؟سگ دیوانه یی گم کرده راه خانه ی صاحب
به صورت گرچه غایب شد به معنی حاضرست آریکمال شاه انجم را چه نقصان گر شود غارب
زهی چون دین لازم طاعتت بر اهل دین لازمزهی چون فرض واجب سجده ات بر مرد و زن واجب
زهی نور یقینت چشمه ی تحقیق را رهبرزهی ذات وحیدت نشأة توحید را غالب
ترا تخت خلافت جا و جن و انس و خدمتتو بر دلدل سوار و خلق شرق و غرب در موکب
سلیمان گر به تخت سلطنت مشغول دنیا شدتو بر سجاده ی دین ملک عقبی راشدی کاسب
ز نوری گر شنید از دور موسی نکته ی وحدتخدا خود از زبان بیزبانی با تو شد خاطب
به عمری کرد عیسی مرده یی را زنده از معجزتو کشتی خلق را و زنده کردی از دم جاذب
جهانی دیگر از نور ولایت ساختی روشنبهر وقتی که چون خورشید گشتی از نظر غایب
ترا بر ممکنات آن روز واجب شد خداوندیکه واجب ساخت تعظیمت بر ارباب خرد واجب
ترا از آستین آنجا یدالله آشکارا شدکه بر سلمان نمودی دسته ی گل از کف صارب
چو پیش آرد شهید کربلا پیراهن خونینبود رنگ قمیص از خون یوسف شهرتی کاذب
سماع بزم گردون از دم سبطین زهرا داننه از صورت صدای ارغنون زهره ی لاعب
به صحرای قیامت روی آن ظالم سیه باداکه شد میراث زین العابدین را از همه غاصب
بشوید قطره ی آب وضوی باقر از رحمتخطای امت عاصی گناه بنده ی مذنب
بود نسبت به علم و حکمت کهف امم جعفرمعری شافعی از فقه و عاری بوعلی از طب
کمال حلم کاظم بین که از دست جفاکیشانچنان رطل گرانی را فرو خورد و نشد غاضب
طواف روضه ی هشتم کسی را فرض عین آمدکه باشد در طریق کعبه ی صدق و صفا ذاهب
به قربان تقی گردم که در آیینه ی هستیخدا بین و خدا دان شد دلش از فکرت صایب
نقی را تا فرح بخشد مه نو بر سپهر دینبفال سعد همچون قرعه می گردد بهر جانب
بحرب خارجی باید ز بعد صاحب دلدلسواری همچو شاه عسکری در راه دین حارب
بخاک درگه صاحب زمان چون خسرو انجممسیح از منظر چارم نهد رو از پی منصب
نه حد من بود شاها بوصفت گوهر افشانیمرا این موهبت آمد ز بحر رحمت واهب
فغانی بلبل دستانسرای آل یس شدبوصف غیر آمد از گلستان ازل تایب
ز ابر صبح تا چون پیکر بیضای حورالعینبقدر گوهر شهوار گردد قطره یی ساکب
در نظم ثنایت زیور گوش جهان باداکه هست این گوهر منظوم را کون و مکان طالب