گنج

شمارهٔ ۲ - ای زندگی از غنچه ی لعل تو روان را

وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: انرا۴۷ بیت
ای زندگی از غنچه ی لعل تو روان راچون روی تو نشکفته گلی گلشن جان را
دل گرم می وصل تو در ساغر خورشیدیکذره چه تاب آورد این رطل گران را
هر وقت سحر، غنچه ی سیراب ز شبنمشوید جهت گفتن نام تو دهان را
گر از نفس گل نشود بوی تو ظاهربلبل نکند این همه فریاد و فغان را
نقش خم ابروی تو در منظر دلهامحراب دعا بسته کران تا بکران را
باد سحر آورد ز لعلت دم عیسیتا غنچه ی دلتنگ نشاند خفقان را
مرغ سحر از بلبل گلزار تو آموختاین نغمه که تعلیم بود اهل بیان را
تا سیر کند رخش تو در گلشن گردونجاروب زند صبح ره کاهکشان را
ای نزل عطای تو ز خوان انا املحعیسی نفسان مایده خوار این لب نان را
ذات تو همان مصدر علمست که هرگزفرسوده ی تعلیم نفرموده نشان را
دست تو همان دست بلندست که از قدرجز بر ورق ماه نیازرده بنان را
گر در گذر حادثه خاری بنشانیرخصت نبود در چمن دهر خزان را
ور حامی بازار جهان حفظ تو گردددر بسته نگردد دگر این هفت دکان را
خور کز اثر اوست عیار زر و گوهراز نور چراغ تو فروزد دل کان را
تأثیر سحاب کرمت در دل آذرسازد چو صدف، حامل گوهر سرطان را
هر پشه که از عرصه ی میدان تو خیزداز پای درآرد نفسی پیل دمان را
جز موجد امر تو دگر کیست که آرداز پرده ی اعجاز برون شیر ژیان را
فردوس حریمت که بهشتیست مخلدخارش گل صد برگ دهد امن و امان را
در ناصیه ی حاجب و دربان تو چین نیستاینجا همه بارست چه خاقان و چه خان را
مستان ره عشق تو در چشم نیارندسامان سکندر منش ملک ستان را
بی پرتو مهر تو کم از ذره شمارندخوبان قمر طلعت خورشید و شان را
کی رخش فلک جلوه ی طاووس نمایداز داغ تو صد بار نیفروخته ران را
در دور تو بر جدول احکام کواکبغیر از نظر سعد نیابند قران را
ماهیت دیدار تو در دیده ی کافرآیینه ی مقصود کند نقش بتان را
ان را که به سرچشمه ی تحقیق درآریاز تخته ی تعلیم بشوید هذیان را
از میمنت گوهر تسبیح تو راهبخالی کند از رشته ی زنار میان را
گویند فسان تیز کند تیغ ز جوهرتیغ تو از الماس کند تیز فسان را
آنروز که در عرصه ی صحرای قیامتبا حسن عمل کار فتد خلق جهان را
بگشاده ملک، نامه ی اعمال خلایقبر پیر و جوان عرض کند جرم نهان را
یاد غضب و لطف کند خافی و راجیجانهای سراسیمه و دلهای تپان را
هر جزو ز اجزای بدن وقت شهادتتقریر کند نیک و بد سود و زیان را
هر کس بجزای عمل خود رسد آنجاخصمان بدل خصم نگیرند ضمان را
از شرم گرانباری دیوان مظالمنه وزن سبکباری و نی تاب گران را
در چشم دل اهل گنه مالک دوزخاز نار و دخان تیز کند تیغ و سنان را
در وادی جسم و جسد اهل معاصیاز قطع منازل نبود هون و هوان را
سیلاب ندامت نشود موجب تسکیناز گرمی صحرای قیامت عطشان را
دست همه در حلقه ی فتراک تو آن روزآه ار نکشد فارس قهر تو عنان را
روشن کند از ناصیه ی مومن و کافرپروانه ده خلد و سقر نار و دخان را
لطف تو ببخشد گنه ذره و خورشیدضایع نگذارند چه خیزان چه فتان را
سرسبزی و آزادی از احسان تو باشدهم سبزه ی افتاده و هم سرو روان را
با مهر تو فغفور بود نرگس مخمورگر سرمه کند خاک خرابات مغان را
شاها منم آن بلبل آزرده درین باغکز خار ستم برده جفان حدثان را
وقتست که در طوف حریم حرم انسآزاده پر و بال گشاید طیران را
خاک قدم آل عبا باش فغانیدر روی زمین گر طلبی عزت و شان را
چندان که بود در چمن هفت و سه و چارسرسبزی هر شاخ گل شاه نشان را
تا جلوه کند نسترن و برگ وسه برگههمخانه بود عقد ثریا دبران را
در نظم گلستان بقا نام تو باداجز بر گذر قافیه بهمان و فلان را