شمارهٔ ۱
صاحبدلان بگوئید آن شوخ دلربا راکز حال دل بپرسد عشاق بی نوا را
ز آئینهٔ رخ دوست نور ازل هویداستزین جلوه میتوان دید دیدار آشنا را
روشندلان عشقیم کائینهٔ دل مااز رشک میگدازد جام جهان نما را
روز سیاه ما را امید روشنی نیستتا دیده ام سیهمست آن چشم سرمهسا را
شد غنچهٔ دل من چون شاخ گل شکفتهچون باز دیدم از دور آن روی دلگشا را
آنکس که دیده باشد بی پرده روی لیلیکی میکند ملامت مجنون مبتلا را
با نغمه های دلکش اشراق نغمه سنج استآری ز عشق گلشن بلبل کشد نوا را