شمارهٔ ۳۴ - افطار عشق
دیده معطوف دهان غنچه دلدار کردمروزهدار عشق بودم، من به هیچ افطار کردم
روبهرو کردم گل روی تو، با گل در گلستانپیش چشم مردم گلزار، گل را خار کردم
شمع را گفتم تو را عیب، این که رازت بر زبان استاز خجالت آب شد او، تا من این اظهار کردم