شمارهٔ ۱۲ - چکامه جنگ: شکایت از مهاجرین و پیشامدهای ایام مهاجرت
نوعِ بشر سلالهٔ قابیلِ جابری:آموخت از نیاش، به جای برادری
جنگ است جنگ، خاک اروپا نهفته استدر زیر یک صحیفهٔ پولاد اخگری
ایتالی و فرانسه و روس و انگلیسبلغار و ترک و ژرمن و اتریش و هنگری
بس بمب و توپ جای به جا کرده کوه و دشتترسم دگر فتد، کره از این مدوری
دریای آهن است نه عنوان رسم جنگباران آتش است نه آیین عسکری
ایران در این میانه، نه اندر صف جدالنی مانده زین مجادله، بیبهره و بری
یک دستهای ز نخبهٔ ایرانیان شدنددر فکر استفاده، از اوضاع حاضری
در دیده خشم روس و به دل کین انگلیسدر سر هوای یاری آلمان عبقری
رفتیم در برابر دشمن که تا کنیمابراز زورمندی و اثبات قادری
امّید ما به یاری آلمان و وی نداشتجز بذل زر، طریق دگر بهر یاوری
بغداد را گرفت و جلو آمد انگلیساول به زور جنگ و دوم با مدبری
آمد شمال و مغرب ایران به چنگ روسویران نمود سر به سر، از فرط جابری
گشتیم ما مهاجر و بدبخت و دربهدرگردون به ما نمود، نهایت ستمگری
یک سوی تیغ روس، رسیدست تا کرندبا آن رسوم وحشی و آیین بربری
یک سو به خانقین، کشیدست انگلیستیغی که دارد، آهنش آب مزوری
چیزی نماند کاین دو، به هم در رسند و ماهر یک نشان شویم، به صد پاره پیکری
بین دو تیغ پیکر ما اوفتاده استدر سرزمین «قصر» به سختی و مضطری
هر چند کافی است پی رفع این دو تیغتنها «نظام السلطنه» با تیغ حیدری
لیک او هم آزمود که دشمن هزارهااز ما فزونتر است اگر نیک بشمری
نی آن که دل بباخت، ولیکن نظر نمودچنگی به دل نمیزند، اکنون دلاوری
از رزم پس کنارهکشی را صلاح دیدبر هر نفر سپس ز مقامات لشکری
اخطار شد که گشته ز هر سو خطر پدیدجِد کن که جان خویش ز یک سو به در بری
آن بِهْ که پیش خصم به تسلیم رو نمودوآنگاه چشم داشت به الطاف داوری
تنها «نظام سلطنه» را این اجازت استبا چند تن ز هیئت ملی و کشوری
تا آن که بر ممالک ترکیه رو کنندلیک این اجازه نیست همی بهر دیگری
این زشت ماجرا چو به من نیز شد بیانگشتم ز فرطِ اَندُه و افسوس بستری
کردم هزار ناله، کشیدم هزار آهنفرین به بخت کردم و رسم مقدری
کای ناسزا زمانهٔ بیاعتدالِ دون!بر ما جفا گذشت ز حد جفاگری
ما را گذاردند، رفیقان نیمه راهاین گونه در مخافت و گشتند اسپری
بگرفته ششدر غم و افکار مهرهواردر خانهٔ حریف، گرفتار ششدری
از بهر یک تن من، این گنبد فراخگشته چو چشمِ تنگِ لَئیم از حَسَدوَری
بیچاره من، فلکزده من، شوربخت منسرگشتهٔ حوادث این دهر سرسری
چون من به تیرهاختری ای مادر سپهردیگر مزای، هست اگر مهر مادری؟
من یک تنه بَسَم به جهان، گر که لازم استکاملترین نمونهای از تیرهاختری!
سوی کدام خاک، توانم پناه برد؟پشت کدام سنگ، توان گشت سنگری؟
این حکم داد کیست که جمعی همی کنند!بر دوست پشت، جانب دشمن مجاوری!
این حکمِ زور زادهٔ شورِ مدرّس استآن بِهْ که بیش از این، ننماید مشاوری
این عنصر کثیف لجوج سیاهفکراین موذی مدرس علم مزوری
چرکینعمامه، وصلهقبا، پارهشبکلاهاُشتُرقَواره، خیرهنگه، چهرهقنبری
پاپوشپاره، وصلهقبا، ژندهپیرهنآن هیکلِ تمامعیار از جلنبری
بر ما شدست این پز مضحک زمامداراین قائِدِ عبابهسرِ خالهچادری
بنگر چهها کشیدم از او من که باطنشصد بار بدتر است از این وضع ظاهری
اطراف وی گرفته گروهی برای دخلچونان که در پرستش گوساله سامری
بس لطمهها که عاقبت ایران زمین خوردزین مرد حیلهروبهی و کینهاشتری
معلوم نیست بهر چه کرده مسافرت؟بهر وطن نبوده، قسم بر مهاجری!
تنها نه او خراب، برون آمد از میانوآنان که کردهاند در این راه رهبری!
دادند هر یک از دگری بهتر امتحاندر اجنبیپرستی و بیگانهپروری!
صندوقهای لیره جلو، دوش استرانواندر عقب مهاجر و انصار چرچری
دنبال بارهای زر، از بس دویدهاندآموختند خوب، همه رسم شاطری!
درویشوار رو به بیابان نهادهاندقومی برای کسب مقام توانگری
زین قوم پولکی، هنر جنگ مینَخواه!هرگز مجو ز جنس مؤنث مذکری؟
یک جنگ کردهاند که شد روسفید از آنجنگی که کردهاند، یهودان خیبری
دو روز جنگ بود و دو سال رجعت استاین بُد من آنچه دیدم از ایشان بهادری!
آن جنگ هم نه بهر وطن بُد نه بهر دینیا جنگ بهر زر بُد و بُد جنگ زرگری
آن قدر ما بدیم که این روز بد کم استبهر جزای ما برس، ای روز بدتری!!
ای آسمان ببار در این مملکت بلایاین قوم را زوال ده، ای چرخ چنبری!
آهِ مرا نمینگری، کوری ای سپهر!نفرینِ من نمیشنوی، ای فلک کری!
این هم نگفته مینگذارم که بین ماباشد بسی کسان، هم از این عیبها بری
آنها همه مهاجر پاکند و صافقلبوجدان جمله پاکتر، از پیکر پری
لیکن همه کناره نموده ز کارهاوز دم همه گرفته و مأیوس و قرقری
زینها چو بگذری، همه آنان نمودهاندبهر زر این مهاجرت و این مسافری!
«یعقوب» نام سیّدِ رسوای بدسگالآن کس که من ندیدهام، آدم به آن خری؟
یک مشت لیره دارد و بر کف گرفته استبا آن قیافه و پز منحوس شندری
گوید که منکر عمل کیمیا کجاست؟اینک مهاجری، عمل کیمیاگری!
این است آن که بهر مدرس کند مدامدر گاه و نابهگاه، همی پایمنبری
ابله منم که صرف، پی لیلی وطنرو کردهام به دشت چو مجنون عامری
هر آنچه میرسد به من از زودباوریستبس رنجها کشیدم، ازین زودباوری!
یک ابلهیِ دیگر این؛ کین گه خطرفکر نجات نیستم از فرط دلخوری
مدح «نظام سلطنه» فرماندهِ قواالبتّه بهتر است ز افسردهخاطری
تاریخ اگرچه زین عمل آرد به من شکستخواند مرا مدیحهسرا همچو انوری
لیکن به یک جوانِ چو من صاحبآرزوچون گفته شد که در خطر از هر سو اندری
از ترس جان خویش، به فرمانده قواناچار گوید، این سخنان دری وری:
ای مظهر کمال و مقامات سنجریای مرکز صفات و خیالات نادری!
گرچه ظفر نیافتی اما مظهر استدر جبههٔ مهین تو، نور مظفری
ایران نمیرود ز کف، این ملک جسته استاز چنگ فتنههای مغول و سکندری
جنگ این زمانه، همچو قمار است غم مدارهر چند باختی تو، در آخر همی بری
خورشید تا غروب نگردد، سحر چنانسازد جهان مسخر، از انوار اخگری
جانا تو هم فراز سپهری به ملک مایعنی تو نیز همسر خورشید خاوری
امروز اگر غروب کنی از وطن چه غم؟فردا کنی طلوع و به چنگش درآوری
چشم وطن به روی تو، روشن بوَد کنونخورشید مایی، ار چه ز خورشید برتری
روز وطن به ما، پس از این روز شب بوَدزآن چون گذر کنی تو که خورشید انوری
من خامشم تو خویش بیندیش، این نکوستاین گونه مردمی بگذاری و بگذری؟
گرچه جسارت است ولی عرض میکنم:حیف است از تویی که ز یاران شدی بری
هر یک به یک طریق ز سر باز کردهایاین نیست لایق تو که بر هر سر افسری
سر بودهای همیشه، بر این هیئت و کنونباید که سر نپیچی از آیین سروری
تو چون سری و هیئت ما چون تنِ تواَندای سر کجا روی؟ که تنِ خود نمیبری؟
باری در این میانه یکی من ز خدمتتگر مردهای رها ننمایم مجاوری
زین قصه حال خویش به درگاه حضرتتخاطرنشان همی کنم و یادآوری
در کشتیای نشاند، یکی طرفه ناخدایبا خود کبوتری ز پی نیکمنظری
کشتی چو شد به مرکز دریا، شروع گشتتوفان و ناخدای شد از ترس لنگری
وآنگاه خیره شد به کبوتر که بایدتبهر نجات خویش ز کشتی برون بری
بیچاره در زمان، به هوا شد ولیک دیدآب است موج تیره، ز هر سو که بنگری
دید او به هیچ گونه، به ساحل نمیرسدنی از ره پریدن و نی با شناوری
برگشت از هوا و به کشتی نشست و گفتبا ناخدای این سخن از روی مضطری:
از ساحل آنچنان که بیاوردهای مرابایست تا به ساحل دیگر مرا بری
من آن کبوترم، هله در بحر هولناکای ناخدا کنون، به خدایم چه بسپری؟
من بر فراز دوش تو، باری گران نیَمآن به مرا چو مردم دیگر نه بنگری
من هم به هر کجا که خودت میروی ببرخواهی نپیچی ار سر از آیین رهبری
بیهوده نیست گفتم، اگر بر تو ناخدایبیخود نبود بهر تو کردم کبوتری
یعنی بیا از آینهٔ خاطرم ببربا دست لطف، گرد و غباری مکدری
خالق نموده یاوریات تا تو هم به خلقدر وقت خود، دریغ نداری ز یاوری
بشنو ز من که نیک تو خواهم، منه ز دستآیین بندهداری و دستور سروری
این هم بدان که این سخنان بهر رشوه نیستدر حق من مباد که این ظنِّ بد بری؟
«قاآنی»ام نه من که زنم خامه بهر آزنی چامهساز، بهر درم همچو عنصری
حاشا گمان مدار که من کردهام شعارلاشهخوری طریقتم، از راه شاعری
هر چند لاشهخور نیم، اما مهاجرمصد بار لاشه به، ز حقوق مهاجری!
آن به که حرف آخر خود را بگویمتشاید اثر کند به تو این حرف آخری:
من تازه شاعرم، سخن این سان سرودهاموای ار که کهنهکار شوم در سخنوری؟
حیف است این قریحهٔ زیبا بیوفتددر چنگ روزگار سیاه سلندری!
شاید همین قریحه، در آینده آوردالواح به ز گفتهٔ سعدی و انوری
(عشقی) تو خویش، همسر دیگر کسان مکننی دیگران کنند، همی با تو همسری