بخش ۵ - غزل
نیست کاری به آنم و اینمصنع پروردگار میبینم
حیرتم غالب است و دل والهنیست پروای عقل، یا دینم
سخنی کز تو بشنود گوشمخوشتر آید ز جان شیرینم
در جهان، گر دل از تو بردارمخود که بینم؟ که بر تو بگزینم؟
کرمی کن، گرم نخواهی کشتهم بدان ساعدان سیمینم
در جهان غیر عشق نپرستمعشقبازی است رسم و آیینم
با عراقی، که عاجز غم توستخردهگیری مکن، که مسکینم