بخش ۴ - حکایت
پیر شیراز، شیخ روزبهانآن به صدق و صفا فرید جهان
اولیا را نگین خاتم بودعالم جان و جان عالم بود
شاه عشاق و عارفان بود اوسرور جمله واصلان بود او
چون به ایوان عاشقی بر شدروز به بود و روز بهتر شد
سالها با جمال جانافروزروز شب کرده بود و شبها روز
داشت او دلبری فرشته نهادکه رخش دیده را جلا میداد
اتفاقا مگر سفیهی دیدکان پری پای شیخ میمالید
رفت تا درگه اتابک سعدتیز روتر ز سیر برق از رعد
گفت: ای پادشاه دین، فریاد!پای خود شیخ دین به امرد داد
سعد زنگی، ز اعتقاد که داشتدر حق شیخ افترا انگاشت
کرد روزی مگر عیادت شیخدید حالی که بود عادت شیخ
دلبری دید، همچو بدر منیرچیست در بر گرفته پای فقیر
چون اتابک به چشم خویش بدیداز حیا زیر لب همی خندید
بود نزدیک شیخ سوزندهمنقلی پر ز آتش آکنده
پایها از کنار آن مهوشچست در زد به منقل آتش
گفت: چشمم اگر چه حیران استپای را پیش هر دو یکسان است
آتش از تن نصیب خود طلبدسوزش مغز بیخرد طلبد
گل آتش به پیش ابراهیموز تجلی نسوخت جسم کلیم
نظر ما به چشم تو جانی استمیل دل را نتیجه روحانی است
نظری ، کز سر صفا آیدبه طبیعت مگر نیالاید
گر تو را نیست با غمش کاریدایما من مقیدم، باری