بخش ۳ - مثنوی
دیدهای پاک بین همی بایدتا که حسنش جمال بنماید
حسن جانان به جان توان دیدننه به هر دیده آن توان دیدن
ای که خوانی به عشق مغرورمهیچ عیبم مکن، که معذورم
گر جمال بتم نظاره کنیبدل سیب دست پاره کنی
گر تو شکل و شمایلش بینیقد و گیسو حمایلش بینی
همچو من، دل اسیر او شودتبت پرستیدن آرزو شودت
کیست کو را دو چشم بینا بودپس رخ خوب او دلش نربود؟
هیچ کس دیدهٔ بصیر نداشتکه دل و جان به حسن او نگذاشت
از جمالش نمیشکیبد دلمیبرد عقل و میفریبد دل
آن لطافت که حسن او دارددل صاحبدلان به دام آرد
عشق رویش همی کند پیوستحلقه در گوش عاشقان الست