گنج

بخش ۴ - حکایت

بود صاحبدلی به دانش و هوشدر نواحی فارس تره‌فروش
از قضای خدا و صنع الهمی‌گذشت او به راه خود ناگاه
پیش قصری رسید و در نگریدصورت دختر اتابک دید
صورتی خوب دید و حیران شددل مجموع او پریشان شد
قرب سالی ز عشق می‌نالیدکه رخ خوب دوست باز ندید
دایم از گریه دیده پرخون داشتچشمها چشمه‌های جیحون داشت
بجز اوصاف او نخواند و نگفتدایم از حسرتش نخورد و نخفت
با سگ کوی او همی گردیدسگ کویش بر آدمی بگزید
تا بدو خادمی پیام آوردکین گذشت از حکایت آن کرد
سر خود گیر و گوش کن سخنیچون تویی را کجا رسد چو منی؟
گر تو سودای عاشقی داریشاید ار قصر شاه بگذاری
تو کجایی و ما کجا؟ هیهات!در بیابان و آرزوی فرات؟
لیک اگر صادقی درین معنیراه برگیر و بگذر از دعوی
به فلان کوه رو، مقامی سازکنج گیر و مگوی با کس راز
طاعت کردگار عادت کنصانع خویش را عبادت کن
روزگاری بدین صفت می‌باشخود شود طاعت نهانی فاش
در تو مردم ارادت افزایندبه تبرک به خدمتت آیند
هیچ چیزی ز کس قبول مکننیز با هیچ کس مگوی سخن
چون شوی در میان خلق علمبه اتابک رسد حدیث تو هم
چون اتابک تو را مرید شوداندهت را فرح پدید شود
چون که عاشق پیام دوست شنیدامر او را به جان و دل بگزید
شد به کوهی که او اشارت کردچار دیوارکی عمارت کرد
وندر آنجا، چنان که دختر گفتاز عبادت نیارمید و نخفت