بخش ۴ - مثنوی
آن پری، بعد از آنکه تیر انداختگلخنی زخم خورده را بشناخت
اندر آمد ز اسب پیشش شدمرهم اندورن ریشش شد
نفسی راه لطف پیش گرفتسر او برکنار خویش گرفت
عاشقان را به لطف بنوازنددلبران، بعد از آنکه اندازند
تا خدنگی ندوختش بر جاننگرفتش به ناز بر سر ران
تاب وصلش نداشت آن پر دردجان بداد و وداع جانان کرد
گر تو از عاشقان قلاشیکم از آن گلخنی چرا باشی؟
عاشقی با بلاکشی باشدکار مجنون مشوشی باشد
چون که توی تو شد بدل به صفاخواه تیر جفا و خواه وفا
هدفی را که بیم سر نبودخوردن تیر را خطر نبود
تیر معشوق را هدف شاییاز دل و جان اگر برون آیی
همگی روی تا نیارد دوستبه تو تیری نمیزند بر پوست