گنج

بخش ۳ - غزل

در هوای تو جان و تن بارستجان فدا کرد عاشق و وارست
صید خود را چرا زنی تو به تیر؟کو به دام تو خود گرفتار است
در هلاک دلم چه می‌کوشی؟چون که بیچاره خود درین کار است
دل بسی در غمت به خون غلتیدلیکن این بار خود سبکبار است
ای شبم روز با تو، بی‌رخ توروز روشن مرا شب تار است
عاشقان پیش چون تو صیادیجان فدا می‌کنند و ناچار است
من ز تیرت امان نمی‌طلبملیکنم آرزوی دیدار است