گنج

بخش ۲ - مثنوی

عاشقان ره به عشق می‌پوینددرس تنزیل عشق می‌گویند
از می عشق اگر چه بی‌خبرندراه جانان به جان همی سپرند
از شراب الست مستانندتا ابد جمله می پرستانند
از می شرق دوست مست شدندهمه در پای عشق پست شدند
خویشتن را ز دست از آن دادندکاندر آن کوی رخت بنهادند
از می نیستی چو بی‌خبرندراه عشقش بسر چگونه برند؟
عشق را رهگذر دل و جان استاولش طعنه در دل و جان است
دلم این مستی از الست آورداین طلب زان هوا به دست آورد
دوست آنجا نظر چو بر ما کرداثر آن ظهور پیدا کرد
این صفا زان نظر پدید آمدعشق را آنجا مگر پدید آمد
آرزومند آن نظر ماییمروز و شب اندرین تمناییم
شده در هر دلیش پیوندیکرده در پای هر یکی بندی