غزل شمارهٔ ۹۴
آن را که غمت ز در براندبختش همه دربدر دواند
وآن را که عنایت تو ره دادجز بر در تو رهی نداند
وآن را که قبول عشقت افتادجان را بدهد، غمت ستاند
عاشق که گذر کند به کویتجان پیش سگ درت فشاند
با وصل بگو که: عاشقان رااز دست فراق وارهاند
بیچاره دلم که کشتهٔ توستدور از رخ تو نمیتواند
بویی به نسیم کوی خود دهتا صبحدمی به دل رساند
کین مرده به بوت زنده گرددوز عشق رخت کفن دراند
مگذار که خسته دل عراقیبیعشق تو عمر بگذراند