غزل شمارهٔ ۹
دیدی چو من خرابی افتاده در خراباتفارغ شده ز مسجد وز لذت مباحات
از خانقاه رفته، در میکده نشستهصد سجده کرده هر دم در پیش عزی و لات
در باخته دل و دین، مفلس بمانده مسکینافتاده خوار و غمگین در گوشهٔ خرابات
نی همدمی که با او یک دم دمی برآردنی محرمی که یابد با وی دمی مراعات
نی هیچ گبری او را دستی گرفت روزینی کرده پایمردی با او دمی مدارات
دردش ندید درمان، زخمش نجست مرهمدر ساخته به ناکام با درد بیمداوات
خوش بود روزگاری بر بوی وصل یاریهم خوشدلیش رفته، هم روزگار، هیهات!
با این همه، عراقی، امیدوار میباشباشد که به شود حال، گردنده است حالات