گنج

غزل شمارهٔ ۱۰

به یک گره که دو چشمت بر ابروان انداختهزار فتنه و آشوب در جهان انداخت
فریب زلف تو با عاشقان چه شعبده ساخت؟که هر که جان و دلی داشت در میان انداخت
دلم، که در سر زلف تو شد، توان گه گهز آفتاب رخت سایه‌ای بر آن انداخت
رخ تو در خور چشم من است، لیک چه سودکه پرده از رخ تو برنمی‌توان انداخت
حلاوت لب تو، دوش، یاد می‌کردمبسا شکر که در آن لحظه در دهان انداخت
من از وصال تو دل برگرفته بودم، لیکزبان لطف توام باز در گمان انداخت
قبول تو دگران را به صدر وصل نشانددل شکستهٔ ما را بر آستان انداخت
چه قدر دارد، جانا، دلی؟ توان هردمبر آستان درت صدهزار جان انداخت
عراقی از دل و جان آن زمان امید بریدکه چشم جادوی تو چین در ابروان انداخت