غزل شمارهٔ ۶۸
نگارا، بی تو برگ جان که دارد؟سر کفر و غم ایمان که دارد؟
اگر عشق تو خون من نریزدغمت را هر شبی مهمان که دارد؟
دل من با خیالت دوش میگفت:که این درد مرا درمان که دارد؟
لب شیرین تو گفتا: ز من پرسکه من با تو بگویم: کان که دارد؟
مرا گفتی که: فردا روز وصل استامید زیستن چندان که دارد؟
دلم در بند زلف توست ور نهسر سودای بیپایان که دارد؟
اگر لطف خیال تو نباشدعراقی را چنین حیران که دارد؟