غزل شمارهٔ ۶۷
نگارا، بیتو برگ جان که دارد؟دل شاد و لب خندان که دارد؟
به امید وصالت میدهم جانوگرنه طاقت هجران که دارد؟
غم ار ندهد جگر بر خوان وصلتدل درویش را مهمان که دارد؟
نیاید جز خیالت در دل منبجز یوسف سر زندان که دارد؟
مرا با تو خوش آید خلد، ورنهغم حور و سر رضوان که دارد؟
همه کس می کند دعوی عشقتولی با درد بی درمان که دارد ؟
غمت هر لحظه جانی خواهد از منچه انصاف است؟ چندین جان که دارد؟
مرا گویند: فردا روز وصل استوگرنه طاقت هجران که دارد؟
نشان عشق میجویی، عراقیببین تا چشم خون افشان که دارد؟