غزل شمارهٔ ۵۱
بنمای به من رویت، یارات نمیافتدآری چه توان کردن؟ با مات نمیافتد
گیرم که نمیافتد با وصل منت راییبا جور و جفا، باری، همرات نمیافتد؟
میافتدت این یک دم کایی براین پر غمشادم کنی و خرم، هان یات نمیافتد؟
هر بیدل و شیدایی افتاده به سوداییوندر دل من الا سودات نمیافتد
با عشق تو میبازم شطرنج وفا، لیکناز بخت بدم، باری، جز مات نمیافتد
از غمزهٔ خونریزت هرجای شبیخون استشب نیست که این بازی صد جات نمیافتد
افتاده دو صد شیون از جور تو هرجاییاین جور و جفا با من تنهات نمیافتد
بیچاره عراقی، هان! دم درکش و خون میخورچون هیچ دمی با او گیرات نمیافتد