گنج

غزل شمارهٔ ۵۰

هر شب دل پر خونم بر خاک درت افتدباشد که چو روز آید بروی گذرت افتد
زیبد که ز درگاهت نومید نگردد بازآن کس که به امیدی بر خاک درت افتد
آیم به درت افتم، تا جور کنی کمتراز بخت بدم گویی خود بیشترت افتد
من خاک شوم، جانا، در رهگذرت افتمآخر به غلط روزی بر من گذرت افتد
گفتم که: بده دادم، بیداد فزون کردیبد رفت، ندانستم، گفتم: مگرت افتد
در عمر اگر یک دم خواهی که دهی دادمناگاه چو وابینی رایی دگرت افتد
کم نال، عراقی، زانک این قصهٔ درد توگر شرح دهی عمری، هم مختصرت افتد