غزل شمارهٔ ۴۶
عشق شوری در نهاد ما نهادجان ما در بوتهٔ سودا نهاد
گفتگویی در زبان ما فکندجستجویی در درون ما نهاد
داستان دلبران آغاز کردآرزویی در دل شیدا نهاد
رمزی از اسرار باده کشف کردراز مستان جمله بر صحرا نهاد
قصهٔ خوبان به نوعی باز گفتکآتشی در پیر و در برنا نهاد
از خُمستان جرعهای بر خاک ریختجنبشی در آدم و حوا نهاد
عقل مجنون در کف لیلی سپردجان وامق در لب عذرا نهاد
دم به دم در هر لباسی رخ نمودلحظه لحظه جای دیگر پا نهاد
چون نبود او را معیّن خانهایهر کجا جا دید، رخت آنجا نهاد
بر مثال خویشتن حرفی نوشتنام آن حرف آدم و حوا نهاد
حسن را بر دیدهٔ خود جلوه دادمنّتی بر عاشق شیدا نهاد
هم به چشم خود جمال خود بدیدتهمتی بر چشم نابینا نهاد
یک کرشمه کرد با خود، آنچنانک:فتنهای در پیر و در برنا نهاد
کام فرهاد و مراد ما همهدر لب شیرین شکّرخا نهاد
بهر آشوب دل سوداییانخال فتنه بر رخ زیبا نهاد
وز پی برگ و نوای بلبلانرنگ و بویی در گل رعنا نهاد
تا تماشای وصال خود کندنور خود در دیدهٔ بینا نهاد
تا کمال علم او ظاهر شوداین همه اسرار بر صحرا نهاد
شور و غوغایی برآمد از جهانحسن او چون دست در یغما نهاد
چون در آن غوغا عراقی را بدیدنام او سر دفتر غوغا نهاد