گنج

غزل شمارهٔ ۴۵

باز دل از در تو دور افتاددر کف صد بلا صبور افتاد
نیک نزدیک بود بر در توتا چه بد کرد کز تو دور افتاد
یا حسد برد دشمن بد دلیا مرا دوستی غیور افتاد
ماتم خویشتن همی داردچون مصیبت زده، ز سور افتاد
چون ز خاک در تو سرمه نیافتدیده‌ام بی‌ضیا و نور افتاد
جان که یک ذره انده تو بیافتدر طربخانهٔ سرور افتاد
از بهشت رخ تو بی‌خبر استتن که در آرزوی حور افتاد
چون عراقی نیافت راه به توگمرهی گشت و در غرور افتاد