غزل شمارهٔ ۲۹۹
همی گردم به گرد هر سرایینمییابم نشان دوست جایی
وگر یابم دمی بوی وصالشنیابم نیز آن دم را بقایی
وگر یک دم به وصلش خوش برآرمگمارد در نفس بر من بلایی
وگر از عشق جانم بر لب آیدنگوید: چون شد آخر مبتلایی؟
چنان تنگ آمدم از غم که در وینیابی خوشدلی را جایگایی
عجب زین محنت و رنج فراوانکه چون میباشد اندر تنگنایی؟
ازین دریای بیپایان خون خواربرون شد کی توان بیآشنایی؟
مشامم تا ازو بویی نیابدنیابد جان بیمارم شفایی
مرا یاری است، گر خونم بریزدنیارم خواست از وی خون بهایی
غمش گوید مرا: جان در میان نهازین خوشتر شنیدی ماجرایی؟