غزل شمارهٔ ۲۹۸
کشید کار ز تنهاییم به شیداییندانم این همه غم چون کشم به تنهایی؟
ز بس که داد قلم شرح سرنوشت فراقز سرنوشت قلم نامه گشت سودایی
مرا تو عمر عزیزی و رفتهای ز برمچو خوش بود اگر، ای عمر رفته بازآیی
زبان گشاده، کمر بستهایم، تا چو قلمبه سر کنیم هر آن خدمتی که فرمایی
به احتیاط گذر بر سواد دیدهٔ منچنان که گوشهٔ دامن به خون نیالایی
نه مرد عشق تو بودم ازین طریق، که عقلدرآمده است به سر، با وجود دانایی
درم گشای، که امید بستهام در تودر امید که بگشاید؟ ار تو نگشایی
به آفتاب خطاب تو خواستم کردندلم نداد، که هست آفتاب هر جایی
سعادت دو جهان است دیدن رویتزهی! سعادت، اگر زان چه روی بنمایی!