گنج

غزل شمارهٔ ۲۱

مهر مهر دلبری بر جان ماستجان ما در حضرت جانان ماست
پیش او از درد می‌نالم ولیکدرد آن دلدار ما درمان ماست
بس عجب نبود که سودایی شومکیت سودای او در شان ماست
جان ما چوگان و دل سودایی استگوی زلفش در خم چوگان ماست
اسب همت را چو در زین آوریمهر دو عالم گوشهٔ میدان ماست
با وجود این چنین زار و نزاربر بساط معرفت جولان ماست
وزن می‌ننهندمان خلقان ولیککس چه داند آنچه در خلقان ماست؟
گر ز ما برهان طلب دارد کسینور او در جان ما برهان ماست
جنت پر انگبین و شیر و میبی‌جمال دوست شورستان ماست
گرچه در صورت گدایی می‌کنیمگنج معنی در دل ویران ماست
هاتف دولت مرا آواز داد:کین نوامی گو: عراقی، ز آن ماست