غزل شمارهٔ ۲۰۱
ز غم زار و حقیرم، با که گویم؟ز غصه میبمیرم، با که گویم؟
ز هجر یار گریانم، ندانمکه دامان که گیرم؟ با که گویم؟
ز جورش در فغانم، چند نالم؟گذشت از حد نفیرم، با که گویم؟
مرا از خود جدا دارد نگاریکه نیست از وی گزیرم، با که گویم؟
به بوی وصل او عمرم به سر شدفراقش کرد پیرم، با که گویم؟
شب و روز آتش سودای عشقشهمی سوزد ضمیرم، با که گویم؟
مرا خلقان توانگر میشمارندمن مسکین فقیرم، با که گویم؟
چنان سوزد مرا تاب غم اوکه گویی در سعیرم، با که گویم؟
هر آن غم، کز فراقش بر من آیدبه دیده میپذیرم، با که گویم؟
به فریادم شب و روز از عراقیبه دست او اسیرم، با که گویم؟