گنج

غزل شمارهٔ ۱۱۷

مرا درد تو درمان می‌نمایدغم تو مرهم جان می‌نماید
مرا، کز جام عشقت مست باشموصال و هجر یکسان می‌نماید
چو من تن در بلای عشق دادمهمه دشوارم آسان می‌نماید
به جان من غم تو، شادمان باد،هر آن لطفی که بتوان می‌نماید
اگر یک لحظه ننماید مرا سوزدگر لحظه دو چندان می‌نماید
دلم با اینهمه انده، ز شادیبهار و باغ و بستان می‌نماید
خیالت آشکارا می‌برد دلاگر روی تو پنهان می‌نماید
لب لعل تو جانم می‌نوازدبنفشه آب حیوان می‌نماید
ندانم تا چه خواهد فتنه انگیخت؟که زلفش بس پریشان می‌نماید
به دوران تو زان تنگ است دل‌هاکه حسن تو فراوان می‌نماید
چو ذره در هوای مهر رویتعراقی نیک حیران می‌نماید