گنج

غزل شمارهٔ ۱۱۶

گهی درد تو درمان می‌نمایدگهی وصل تو هجران می‌نماید
دلی کو یافت از وصل تو درمانهمه دشوارش آسان می‌نماید
مرا گه گه به دردی یاد می‌کنکه دردت مرهم جان می‌نماید
بپرس آخر که: بی تو چونم، ای جان،که جانم بس پریشان می‌نماید
مرا جور و جفا و رنج و محنتغمت هردم دگرسان می‌نماید
ز جان سیر آمدم بی‌روی خوبتجهان بر من چو زندان می‌نماید
عراقی خود ندارد چشم، ورنهرخت خورشید تابان می‌نماید