گنج

غزل شمارهٔ ۱۰۸

وه! که کارم ز دست می‌برودروزگارم ز دست می‌برود
خود ندارم من از جهان چیزیوآنچه دارم ز دست می‌برود
یک دمی دارم از جهان و آن نیزچون برآرم ز دست می‌برود
بر زمانه چه دل نهم؟ که روانهمچو یارم ز دست می‌برود
در خزان ار دلی به دست آرمدر بهارم ز دست می‌برود
از پی صید دل چه دام نهم؟که شکارم ز دست می‌برود
چه کنم پیش یار جان افشان؟که نثارم ز دست می‌برود
نیست جز آب دیده در دستمزان نگارم ز دست می‌برود
طالعم بین که: در چنین غم‌هاغمگسارم ز دست می‌برود
بخت بنگر که: پای بر دم ماریار غارم ز دست می‌برود
دستگیرا، نظر به کارم کنبین که کارم ز دست می‌برود