قصیدهٔ شمارهٔ ۱۷ - در مدح شیخ بهاء الدین زکریا ملتانی
می بیاور ساقیا، تا خویشتن را کم زنیمکار خود چون زلف خوبان در هم و برهم زنیم
از سر مستی همه دریای هستی بر کشیمفارغ آییم از خود و هر دو جهان را کم زنیم
بگسلیم از هم طناب خیمهٔ هفت آسمانخیمهٔ همت ورای نیلگون طارم زنیم
لایق میدان ما چون نیست نه گوی فلکشاید ار چوگان زلف یار خم در خم زنیم
جام کیخسرو به کف داریم پس شاید که مادم به دم در بزم وصل یار جام جم زنیم
چون درآید از در او، در پایش اندازیم سردست در زلف درازش گاهگاهی هم زنیم
خاک روییم از سر کویش به جاروب وفاور بماند گردکی، از دیده او را نم زنیم
پای چون روحالقدس بر دیدهٔ صورت نهیمآتشی از سوز دل در سنگر آدم زنیم
خرمن هستی به باد بینیازی در دهیمدست در فتراک صاحب همت اعظم زنیم
شیخ ربانی بهاء الحق و الدین آنکه مابوسه بر خاک درش چون قدسیان هر دم زنیم