گنج

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶ - در نعت رسول اکرم (ص)

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: رم۴۶ بیت
شهبازم و شکار جهان نیست در خورمناگه بود که از کف ایام برپرم
چون می‌توان ز دست شهان طعمه یافتناز دست روزگار چرا غصه می‌خورم؟
بر فرق کاینات چرا پا نمی‌نهم؟آخر نه خاک پای عزیز پیمبرم؟
آن کاملی که رتبتش از غایت کمالگوید: منم که عین کمال است منظرم
نورم که از ظهور من اشیا وجود یافتظاهر تراست هر نفس انفاس اظهرم
وصاف لایزال ز من آشکار شدبنگر به من که آینهٔ ذات انورم
روشن‌تر است دم به دم انوار کایناتاز نور بی‌نهایت روح منورم
روشن‌تر از وجود تجلی ذات حقبنموده آنچه بود و بود جمله یکسرم
عالم بسوزد از سبحات جلال مناز روی لطف اگر به جهان باز ننگرم
روشن‌تر از وجود شود ظلمت عدمگر پردهٔ جمال خود از هم فرو درم
آن دم که بود مدت غیبم شهود یافتبنمود آنچه بود و بود جمله یکسرم
پیش از وجود خلق به هفتصد هزار سالشد علم آخرین و نخستین مقررم
بر لوح ممکنات قلم آنچه ثبت کردحرفی بود همه ز حواشی دفترم
معنی حرف عالم و سر صفات حقشد منکشف ز پرتو انوار جوهرم
فی‌الجمله ورد جملهٔ اشیاست ذات منبل اسم اعظمم، نه که بل اسم مصدرم
زانجا که اسم عین مسماست می‌دهندهر لحظه خلعت دگر و تاج دیگرم
سلطان منم که از سر میدان بدین صفتگوی مراد از خم چوگان همی برم
هر نور کاشکار شد از مشرق شهودعین من است جمله و زان نیز برترم
چون بنگرم در آینه عکس جمال خویشگردد همه جهان به حقیقت مصورم
خورشید آسمان ظهورم، عجب مدارذرات کاینات اگر گشت مظهرم
حق را ندید آنکه رخ خوب من ندیدباری نظاره کن رخ انوار گسترم
انوار انبیا همه آثار روی منانفاس اولیا ز نسیم مطهرم
ارواح قدس جمله نمودار معنیماشباه انس جمله نگه‌دار پیکرم
بحر محیط رشحه‌ای از فیض فایضمنور بسیط لمعه‌ای از نور ازهرم
از من کمال یافت نبوت که خاتممبر من تمام گشت ولایت که سرورم
عالی‌ترین معارج ارواح کاملاننازک‌ترین مدارج والای منبرم
بحر ظهور و بحر بطون قدم بهمدر من ببین که مجمع بحرین اکبرم
موسی و خضر در طلب مجمعی چنینلب تشنه‌اند بر لب دریای اخضرم
جسم رخم به صورت آدم پدید شددر حال سجده کرد فرشته برابرم
کشتی نوح از نظر من نجات یافتنار خلیل سوخت هم از تاب آذرم
عیسی که مرده زنده همی کرد از نفسبود آن نفس هم از نفس روح پرورم
امروز هر که سلطنت و جاه من بدیدبیند چو آفتاب عیان روز محشرم
بر تخت اختیار نشسته به عز و نازگشته همه مراد ز دولت میسرم
بر درگه خلافت من صف زده رسلدر سایهٔ لوای من آسوده لشکرم
هم واصفان شرعم و هم حاملان عرشجمله به یک زبان شده آنجا ثناگرم
در بحر بی‌نهایت اوصاف مصطفیگفتم که آشنا کنم و غوطه‌ای خورم
هم در شب فروز ازل آیدم به کفهم گوهر حیات ابد زو برآورم
نارفته در میانه که موجیم در ربودوافکند در میانه لی و گوهرم
می‌خواهم این زمان که برآرم دمی از آنلیکن نمی‌توان، که گشت آب از سرم
یک قطره نیست ز دریای نعت اووصفی که گشته ظاهر ازین گفتهٔ ترم
سر صفات ظاهر بی‌منتهای اوپیدا نمی‌کنم، که ندارند باورم
از من که می‌برد بر آن رحمت خدای؟آن کوست سوی جمله کمالات رهبرم
آنجا که اوست کیست که پیغام من برد؟یا عرضه دارد این سخنان مبترم
هم لطف او مگر نظری سوی من کندگیرد عنایتش ز کرم باز در برم
گوید قبول او که: عراقی از آن ماستاحسان او آند ز شفاعت توانگرم
بخشد نواله‌ای ز سر خوان خاص خودو آبی دهد به کاس خود از حوض کوثرم