قصیدهٔ شمارهٔ ۱۵ - ایضاله
دوش مانا شنید فریادمکرد بیمار پرسشی بادم
من هم از روی باد پیمایینفسی با نسیم بگشادم
با دلش رمزکی فرو گفتمبه کف او پیامکی دادم
گفتم: ار چه تو نیز بیماریخبری ده ز صحت آبادم
نفسی از دم مسیح دمیبه من آور، که نیک ناشادم
بر سرم سنگ جور از چه رسدبیمحابا، مگر ز اوتادم؟
همچو غنچه چرا به بند کنندچون ززر همچو سوسن آزادم؟
نرمکی باد گفت در گوشم:خود گرفتم که در ره افتادم
بر چهار فلک چگویم روم؟بر سر خود چو پای ننهادم
کی چنان جای در شمار آیم؟من یکی گوشه گرد آحادم
خود تو انگار لحظهای رفتمبر در او به خدمت استادم
که گذارد مرا به صدر بهشت؟که کند در طریق ارشادم؟
گفتم: ای باد، باد کمپیمایکه من از باد خود به فریادم
بی تکاپوی تو در آن حضرتپیک امید را فرستادم
همتی بستهام که از ره لطفبه عیادت کند دمی یادم
ای مسیحا نفس، بیا، نفسیتا رسد از دم تو امدادم
باد انفاس تو شفا ده خلقتا نفس میزند بنی آدم