گنج

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۸ - ایضاله

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ان۲۹ بیت
هنوز باغ جهان را نبود نام و نشانکه مست بودم از آن می که جام اوست جهان
به کام دوست می مهر دوست می‌خوردمدر آن نفس که ز جان جهان نبود نشان
به چشم یار رخ خوب یار می‌دیدمدر آن مقام که می‌زیستم به جان کسان
تبسم لب ساقی مرا شرابی دادز باده‌ای که شد از لطف او قدح خندان
مرا پیاله چو جام جهان‌نما باشدببین شراب چه باشد، ندیم، خود میدان
شراب داد مرا ساقی از خمستانیکه جرعه‌چین در اوست روضهٔ رضوان
بساط عیش من افکند در گلستانیکه خاکروب در اوست حوری و غلمان
درین بساط یکی بود ساغر و ساقیدرین مقام یکی بود مطرب و الحان
که دید جام که کار شراب ناب کند؟که دید می که بود جام او رخ تابان؟
هم از لطافت می می‌گرفت رنگ قدحهم از صفای قدح می‌نمود باده عیان
صفای جام بیامیخت با لطافت میظهور یافت ازین امتزاج ساغر جان
درین قدح رخ ساقی معاینه بنمودز حسن کرد دوصد رنگ آشکار و نهان
چو هیچ رنگ ندارد شراب ما، ز کجاپدید می‌شود این رنگ‌های بی‌پایان؟
مگر شراب به جام جهان‌نما دادندکه می‌نماید از اجرام جام، این الوان؟
از آنکه نیست مقید به هیچ رنگ آن میبهر صفت که بود جام بر زند سر از آن
گهی به گونهٔ معشوق آشکار شودگهی به گونهٔ عاشق چو نوبهار و خزان
ز عکس روشن آن باده می‌شود روشنجهان تیره کنون دم به دم زمان به زمان
ز عکس می چه عجب گر جهان منور شد؟که مه ز تابش خورشید می‌شود رخشان
به بوی جرعه کنون سال‌های گوناگونمئی پدید شود از سرای غیب در آن
همه جهان ز می عشق یار سرمستندولیک مستی هر مست هست دیگرسان
نیافت هیچ نصیب از حیات آنکه نیافتازین شراب نصیب، از جماد تا حیوان
چنین شراب فلک چون به هفت جام خوردعجب نباشد اگر می‌شود به سر غلتان
چو ساقی مه نو ساغری نهد بر کفهم از برای مه و مهر می‌رود خندان
ازین شراب اگر جرعه بر زمین نچکدچرا شکوفه کند باغ و بشکفد بستان؟
شگفت نیست که گل رنگ و بوی می داردوگرنه بلبل بیدل چرا زند دستان؟
وگرنه نرگس مخمور یار سرمست استچرا کند به جهان در خرابی آن فتان؟
سرشته‌اند ز می طینتم وگرنه چراهمیشه مست و خرابم ز غمزهٔ جانان؟
وگرنه مردمک چشم آن نگار منمچراست نام من از جملهٔ جهان انسان؟
چو بر زبان عراقی حدیث عشق رودبرو مگیر، که آندم نه آن اوست زبان