گنج

شمارهٔ ۹

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: اند۱۷ بیت
پناه تیغ و قلم آفتاب مشرق ملکتوئی که نور تو خورشید را بپوشاند
توئی که حرف مدیر تو هر سحر، گیتیبرای رفع حوادث بر آسمان خواند
کنار بحر زند موج ز آب دیده ی ابربگاه آنکه بیان تو شکر افشاند
هزار بار بهر دم زمانه دریا راز شرم بخشش دست تو آب گرداند
جهان پناها مدح تو و معانی منبدولت ابد و عمر جاودان ماند
تو آسمان جلالی روا بود که مراعنایت تو ز دام زمانه برهاند
چو در عریء شکوهت سپهر سیر شودزمین حضرت تو بیدقی فرو راند
که بی مراد مرا دائم از چه رو دادکه بیگناه مرا هر دم از چه رنجاند
ز حضرتیم چرا چند گاه نگذاردبگوشه ایم چرا چند روز ننشاند
چرا ز چرخ شکایت کنم که گرد جهانبسان دایه ام گرد نقطه گرداند
شود ملازم حضرت دلم به بنیادینظام ملک مهان گر سری بجنباند
همیشه تا بقیاس خرد درست شودکه چرخ داده ی خویش از زمانه بستاند
زمین قدر ترا بر سپهر دستی بادکه در مراتب تو آسمان فرو ماند
مباد خاطر مداحت از مدیح تو خردکه گنده پیر جهان قدر او نمی داند
بنعمت تو که باد آنکه ز آستان تواششکوه جاه تو گه گه چه کنم می راند
که پای جانش تا در رکاب جسم بودعنان همت ازین آستان نگرداند
تو کامران و نکو نام در زمانه بمانکه در جهان ز تو نام نکو همی ماند