شمارهٔ ۸
زهی دین پروری کاندر بنانتسپهر دولتست و اختر داد
مسیر خامه ی گیتی پناهتدر انصاف تو بر خلق بگشاد
ز بهر بندگی در پیش کلکتزبان بسته است چون نی سرو آزاد
سحرگه بخل را در خواب دیدمکه بر در گاه تو هر لحظه چون باد
بخاک اندر همی غلطید و می گفت:ز دست جود تو، فریاد، فریاد
طبیعت را خرد دی گفت باویکه خورشیدش بجز بر دیده ننهاد
روا باشد که بر دست وزارتز تقصیر تو از درد آورد یاد
نمی ترسی که دست انتقامشطبایع را بر آرد بیخ و بنیاد
نمی دانی که گر خواهد جهان رابگیرد گوهر تکوین و ایجاد
جوابش داد کای بر نه سپهرتتقدم همچو واحد را بر اعداد
مگر با درد دل بردند ازین پیشز جور دور گردون آدمی زاد
چو رای صاحب عادل جهان رابنور عدل روشن کرد و آباد
برون کردند درد از دل و از آن پسستم بر درد می کردند و بیداد
پناه و ملجاء عالم چو او بودبیامد درد و اندر پایش افتاد
سپهر آن درد برپیچید اکنونکه صد چندان نصیب دشمنت باد