گنج

شمارهٔ ۱۳

دیدم الفی چند سخنگو که لب عقلاز منطقشان جام اشارات گسارد
ترکیب خطی گشته وزان خط شده حیرانادراک که اندیشه بدو ملک سپارد
خطی که هنرمند بدو چون نظر افکندبحریش نهد نام سمائیش شمارد
بحری که بغواصی توفیق و تفکرزودست خرد در گرانمایه بر آرد
دری که ازو بر چمن روضه ی ادراکتا حشر بجز اختر رخشنده نبارد
دی واضح این تحفه همی گفت الف راتا مفلس و عریان نبرد خصم و نیارد
کردیم زنه وجه توانگر بدلائلتا بیش نگویند الف هیچ ندارد