گنج

شمارهٔ ۲

شبت ز بهر چه بر روز سایبان انداختکه روز من به شب تیره در گمان انداخت
که داد جز رخ و زلفت نشان روز و شبیکه آن براین شکن و این گره بر آن انداخت
دو زلف پر گرهت گر نگه کنی دو شبندکه روز روی تو خود را در آن میان انداخت
شگفت مانده ام از چشم جادوی تو که چونبه نیم روز گره در شبی چنان انداخت
بسا که روز بشب کردم از غمت که رختنگفت سایه بر آن ناتوان، توان انداخت
بروز من منشیناد چشمت ارچه دلمببرد و در شکن زلف دلستان انداخت
هزار جان امامی فدای آن شب و روزکه وصف هر دو اش آتش در استخوان انداخت