شمارهٔ ۱۷
زهی نوک کلک تو بحر معانیزهی لفظ عذب تو عقد لالی
ز عفد لآلیت جان را مفرحز بحر معانیت دین را معالی
سپهر جلال تو ز اندیشه بر ترحدود کمال تو زندیشه خالی
کمال تو از ذروه ی لا مکانیجلال تو از عالم لایزالی
و گر بگذرد در ضمیر تو ملکیحوادث شود منقطع زان حوالی
روان خرد عاجز آمد ز مدحتکه بس بی نظیری و بس بی همالی
ترا عمر بادا که خورشید گردونکند پیش خورشید رویت هلالی
ترا حکم بادا که عقد تو زیبدکه در صحن دولت کند کو توالی
دگر تا شود پیش اهل تناسخجهان از دواوین اشعار خالی
بر اوراق دیوان گیتی مبادابجز مدحت عز دین بوالمعالی