شمارهٔ ۱۳
فروغ دیده ی معنی شهاب دولت و دنیازهی صیت تو چون گردون جهان را بی سپر کرده
سپهر قدر تو با چرخ در رأفت زده پهلوزمین حلم تو با کوه دست اندر کمر کرده
ببرق خنجر هندی طفر را رونق افزودهبسیر خامه ی مصری سخن را نامور کرده
ضمیرت بر جهان نظم وقتی سایه افکندهبنانت در دیار نثر هنگامی گذر کرده
دهان لفظ و معنی را ز لطفت پر شکر دیدهکنار ملک و ملتر از کلکت پر گهر کرده
فلک با خاک درگاهت شبی می گفت: کای دولتترا ز آب رخ اقبال نیکو نامتر کرده
نسیمت تار و پود صبح بر باد صبا بستهغبار ترا ستوده فتح بر چشم ظفر کرده
هم از ایوان تعظیم تو هفت اختر فروماندههم از تکریم ایوان تو چار اختر حذر کرده
ز ما در می کشی دامن بهر ناکس مده خاطرجوانان را بکار آیند پیران سفر کرده
جوابش داد کای دورت بمعنی اهل معنی رانماز شام هر روزی بهنگام سحر کرده
ز پیوند تو جون پیری سزد گر بر حذر باشدجوانی را که او در روی اصحاب نظر کرده
زهی خاک دری کز فخر هر جائی که گردون رابمعنی در سخن دیده چو خاک رهگذر کرده
الا تا بر جهان گردون چو بسته پرده کحلیمسیر خسرو انجم سحر را پرده در کرده
درت را پرده دولت ملازم باد، کان درگههنر را رونق افزودست و کارش همچو زر کرده