گنج

شمارهٔ ۳۹

۴ بیت
خداوندا ز حال خود که نیکو باد حال تونه‌ام محتاج تقریری چو می‌دانم که می‌دانی
به خال گلرخان ماند مرا روز از سیه‌فامیبه زلف دلبران ماند مرا حال از پریشانی
چنین در پای هر خاری میفکن شهریاران راکه گر ارزان به دست آمد به خواری نیست ارزانی
چو امساک به معروفٌ نخواهی خواند آن بهترکه تسریحٌ به احسان به گوش و دل فرو خوانی