شمارهٔ ۲۷
ای کرده مرا ز بس ترحمدر عالم شکر خویشتن گم
خاص آن شکری که واجبم گشتدر سر نه در آن شب گران سم
آن شب که به من رسید جعفرکآی بیخبر از مقام خود قم
ای ذره برو که رفت خورشیدای قطره بران که راند قلزم
چون مار مخسب در پی راهبربند کمر به سان کژدم
چون آتش گرم کرده بشتابنه پای شکستهای چو هیزم
اینک بادی به طبع آتشواینک دیوی به خوی مردم
کز زلزله سمش بریزداز سنبله سپهر گندم
مهره زده پشت و گاه جستنباشد فلکش چو مهره بر دم
چون باد بجستم و نشستماز خاک بر او به صد تنعم
میراندم و فخر میفزودمزآن مرتبه بر سپهر و انجم
ان شاءلله که وقت هر کوچزاین معنی باشدم تبسم